سالها پیش یه باغچه بود سر سبز و قشنگ. پراز گل های رنگارنگ و خوشبو ، اما میون گلای باغچه دو تا گل سرخ بودن که از همه گلا قشنگتر و زیباتر بودن.
از همه گلا سر بودن و تو دنیا گلی به زیبایی اونا پیدا نمیشد.
دو تا گل سرخ همدیگرو خیلی دوست داشتن طوری که بقیه گل ها به عشق و علاقه ی اونا حسودیشون می شد تااینکه یه روز اتفاق بدی افتاد.
یه روز خزون نا مهربون یکی از گلا رو چید و با خودش برد.
به آسونی آب خوردن .
بدون اینکه بقیه بفهمن یا حتی باغبون از خواب بیدار شه.
جای گل مثل یه زخم عمیق رو تن باغچه موند. گل دوم وقتی جای خالی گل اول رو دید دلش شکست.گلبرگاش یکی یکی ریخت .زرد و پژمرده شد. .دیگه کسی ندید اون مثل گذشته ها بخنده و شاد باشه.
کم کم بهار از راه رسید و با اومدنش همه شاد شدن.
آخه بهار و قتی می اومد آرزوی همه ی گلا رو برآورده می کرد.
امااون سال با بقیه سالها فرق میکرد.همه گلا از بهار یه چیز می خواستن و اون این بود که گل سرخ کوچولو دوباره شادبشه ، دوباره لبخند بزنه مثل گذشته ها.
بهار به سراغ گل رفت. اول اونو نشناخت چون گل کوچولو زرد و نحیف شده بود.
بهار با مهربونی ازگل پرسید:چی شده گل کوچولو؟ چرا امسال از اومدن من خوشحال نیستی؟ چرا اینقدرزرد و پژمرده شدی؟ من اومدم آرزوتو برآورده کنم.چه آرزویی داری؟ هر چی میخوای بگو.
اما گل فقط سکوت کرد.بهار هر کاری کرد نفهمید چی شده.اومد بره ازبقیه گلا بپرسه که چشمش به باغچه افتاد وهمه چیز رو فهمید.
به گل سرخ گفت: فهمیدم چی شده.ناراحت نباش واست یه گل سرخ میارم جای اون.
حتی از اون قشنگتر. حالا شاد باش و بخند.
اما گل به جای خنده بیشتر ناراحت شد.
بهارگفت:چیه؟چرا خوشحال نشدی؟
گل گفت:من هیچ گل دیگه ای رو نمی خوام.من گل خودمومی خوام.
بهار گفت: نمیشه.یعنی نمی تونم.آخه خزون از من قویتره.من زورم به اون نمی رسه.هر آرزوی دیگه ای داشته باشم برآورده می کنم جز این آرزو.
گل سرخ گفت:هرآرزویی باشه؟قول می دی؟
بهار جواب داد:آره ، هر آرزویی باشه. لبخندی روی لبای گل نشست و آروم در گوش بهار آرزوشو زمزمه کرد.
بهار از تعجب خشکش زد. آخه آرزوی گل خیلی تلخ بود.خواست حرفی بزنه .خواست اعتراض کنه.
اما گل اجازه نداد وگفت : یادت باشه قول دادی.
بهار در حالی که تو چشاش اشک حلقه زده بود گفت : آره قول دادم. فردای اون روز وقتی بقیه گلا از خواب بیدار شدن صحنه ی عجیبی دیدن .
جای دو تا زخم عمیق کنار هم روی تن باغچه و گلبرگ های سرخی که همه جا یادگاری مونده بود. عاشقانه تا دنیا دنیا با هم ماندند...
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 14:28  توسط قدسیه
|
پل تصرف نشه، نیروها تو محاصره دشمن می افتن!
نیمه شب باید پل تصرف می شد. محل عبور افراد گردان جاده ی بود به عرض پنج، شش متر که شب قبل تصرف کرده بودیم و تمام گلوله های توپخانه و خمپاره های دشمن دقیق می ریخت روی همین جاده باریک! با هر انفجار و موج، دست و پا بود که به هوا پرتاب می شد. خطی از آتش تیربار هم افراد را درو می کرد. عقب نشینی هم متصور نبود.
ـ تاریکی شب از بین دشمن عبور می کنید! با شروع حمله، عقب نشینی یعنی خودکشی!
با پیشروی پنجاه متری، نیمی از گردان کشته و زخمی شدند! از شدت آتش معدودی خود را به نی زار و باتلاق غیر قابل عبور دو سمت جاده انداختند. توی آن آتش توپ و خمپاره، جوانی از واحد تبلیغات خونسرد با بلندگوی دستی شعار حماسی و پیروزی می داد و افراد را تشویق به پیشروی می کرد: « به پیش...پیروزی نزدیک...درود بر شما...»
خمپاره ی نزدیکم زمین خورد و آرنج دست چپم حالت برق گرفتگی پیدا کرد. بی اختیار اسلحه کلاش از دستم افتاد. سرم مثل کوه سنگین شد و گوشم غیر از سوت ممتد، چیزی نمی شنید و انفجار آدم ها را مثل فیلم صامت می دیدم. زیر نور منورهای که توی آسمان می ترکید. به دستم نگاه کردم، دست از کتف به پوست و آستین آویزان بود و انگار تاب می رفت و می آمد. و خونی که فواره می زد بیرون! دلم ریش ریش شد و جلو چشمم سیاهی رفت.
ـ تنها راه نجات، تصرف پل...
با دست دیگر، محل زخم دست آویزان از پوست را گرفتم. فشار دادم و لت و لو پیش رفتم به سمت پُل. چند متر دورتر پایم خورد به بلندگوی دستی جوانی که شعار حماسی می داد. کمی دورتر خودش هم غرق در خون افتاده بود. با خود گفتم: « باید برسم به پل!»
زیر آتش شدید به قدری پیش رفتم تا جلو چشمم سیاه شد و زمین خوردم.
چشم که باز کردم، هوا روشن، روی پل نشسته بودم و سرباز دشمن بالای سرم ایستاده بود!
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 14:27  توسط قدسیه
|
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روي دکمه هاي پيانو .
صداي موسيقي فضاي کوچيک کافي شاپ رو پر کرد .
روحش با صداي آروم و دلنواز موسيقي , موسيقي که خودش خلق مي کرد اوج مي گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توي نت هاي موسيقي خلاصه مي شد .
هيچ کس اونو نمي ديد .
همه , همه آدمايي که مي اومدن و مي رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز مي کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقي مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم مي زد .
غمناک مي زد , شاد مي زد , واسه دلش مي زد , واسه دلشون مي زد .
چشمش بسته بود و مي زد .
صداي موسيقي براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقي کرد .
يه دختر با يه مانتوي سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهاي بلند و قد کشيده .
چشماي دختر عجيب تکونش داد ... يه لحظه نت موسيقي از دستش پريد و يادش رفت چي داره مي زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روي دکمه هاي پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت مي خنديد و با پسري که روبروش نشسته بود حرف مي زد .
سعي کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودي شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمي تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشاي دختر نگاه مي کرد .
سعي کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط براي اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام مي خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگي رو که ياد داشت براي اون مي زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعي کرد دوباره خودش باشه ولي نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولي اثري از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگي رو که ياد داشت کشيد روي دکمه هاي پيانو .
چشماشو بست و سعي کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتي که داشت جاي خالي دختر رو نگاه مي کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوي سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون براي دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس مي کرد چقدر موسيقي با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چي نمي خواست .. فقط دوس داشت براي گوشاي اون دختر انگشتاي کشيده شو روي پيانو بکشه .
ديگه نمي تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه مي کرد و با تموم احساسش فضاي کافي شاپ رو با صداي موسيقي پر مي کرد .
شب هاي متوالي همين طور گذشت .
هر روز سعي مي کرد يه ملودي تازه ياد بگيره و شب اونو براي اون بزنه .
ولي دختر هيچ وقت حتي بهش نگاه هم نمي کرد .
ولي اين براش مهم نبود .
از شادي دختر لذت مي برد .
و بدترين شباش شباي نيومدن اون بود .
اصلا شوقي براي زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روي دکمه ها فشار مي داد و توي خودش فرو مي رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت هاي موسيقي از دلش به نوک انگشتاش پر مي کشيد و صداي موسيقي با قطره هاي اشکش مخلوط مي شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صداي بلند حرف مي زد و دختر آروم اشک مي ريخت .
سعي کرد يه موسيقي آروم بزنه ... دل توي دلش نبود .
دوست داشت ا جاش بلند شه و با انگشتاش اشکاي دخترو از صورتش پاک کنه .
ولي تموم اين نيازشو توي موسيقي که مي زد خلاصه مي کرد .
نمي تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک هاي دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشماي دختري که نمي شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسي که نمي شناخت
يه حس زير پوستي داغ
تنشو مي سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسي که نمي شناخت .
ولي شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه مي کرد .
ولي چاره اي هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط براي اون مي زد .
...
يک ماه ازش بي خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چي بدون اون براش معني نداشت .
چشماش روي همون ميز و صندلي هميشه خالي دنبال نگاه دختر مي گشت .
و صداي موسيقي بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشماي گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... براي هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتي که داشت بازم با چشماي بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون مي داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندي از عمق دلش نشست روي لباش .
بغضش داشت مي شکست و تموم سعيشو مي کرد که خودشو نگه داره .
دلش مي خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعي کرد توي سلولاي به ريخته مغزش نت هاي شاد و پر انرژي رو جمع کنه و فقط براي ورود اون
و براي خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جاي هميشگي نشستن .
و دختر مثل هميشه حتي يه نگاه خشک و خالي هم بهش نکرد .
نگاهش از روي صورت دختر لغزيد روي انگشتاي اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بي حرکت موند و دلش از توي سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدماي دور و برش حس کرد .
سعي کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقي کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگي رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط براي اون
مثل هميشه
فقط براي اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لاي اون موسيقي شاد
نتونست اشک هاي گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه مي چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست براي هميشه بسته نگهشون داره
دختر مي خنديد
پسر مي خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمي ديد
آروم و بي صدا
پشت نت هاي شاد موسيقي
بغض شکسته شو توي سينه رها مي کرد
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 14:26  توسط قدسیه
|
کمی پس از آن که آقای داربی از "دانشگاه مردان سخت کوش" مدرکش را گرفت و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دریافت که "نه" گفتن لزوماً به معنای "نه" نیست.
او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند.
عمویش مزرعه بزرگی داشت که در آن تعدادی کشاورز بومی زندگی می کردند.
بی سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالی به درون آمد، دختر یکی از مستاجرها بود؛
دخترک نزدیک در نشست.
عمو سرش را بلند کرد، دخترک را دید، با صدایی خشن از او پرسید: "چه می خواهی؟ "
کودک جواب داد : "مادرم گفت 50 سنت از شما بگیرم و برایش ببرم."
عمو جواب داد: " ندارم، زود برگرد به خانه ات"
کودک جواب داد: "چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد.
عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جای خود ایستاده. وقتی سرش را بلند کرد، کودک را دید بر سرش فریاد کشید که: "مگر نگفتم برو خانه. زود باش."
دخترک گفت:" چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد.
عمو کیسه گندم را روی زمین گذاشت ترکه ای برداشت و آن را تهدید کنان به دخترک نشان داد. منظور او این بود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد.
داربی نفسش را حبس کرده بود، مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشایندی خواهد بود. زیرا می دانست که عمویش عصبانی است. وقتی عمو به جایی که کودک ایستاده بود، نزدیک شد، دخترک قدمی به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید با فریادی بلند گفت: "مادرم 50 سنت را می خواهد."
عمو ایستاد. دقیقه ای به دختر نگاه کرد، بعد ترکه را روی زمین گذاشت، دست در جیب کرد و یک سکه 50 سنتی به دخترک داد. کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالی که همچنان در چشمـان مردی که او را شکسـت داده بود می نگریست به سمت در رفت.
وقتی دخترک آسیاب را ترک کرد، عمو روی جعبه ای نشست و از پنجره مدتی به فضای بیرون خیره شد. این نخستین بار بود که یک کودک بومی به لطف اراده خود توانسته بود سفید پوست بالغی را شکست دهد.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 14:25  توسط قدسیه
|
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت: لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید.
احتمالا باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای
خشک شدن آویزان میکرد، زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم!
زندگی هم همینطور است.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 14:25  توسط قدسیه
|